کارآفرینی و کسب و کار

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

يكشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۳۸ ق.ظ mihan idea
مرد نابینا و خبرنگار

مرد نابینا و خبرنگار

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:

من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

ادامه مطلب...
۰۳ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۸ ۰ نظر
mihan idea
يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۸ ق.ظ mihan idea
در مرز ورشکستگی هم ناامید نباش

در مرز ورشکستگی هم ناامید نباش

مدیر شرکتی روی نیمکتی در پارک نشسته بود و سرش را میان دستانش گرفته بود و به این فکر می‌کرد که آیا می‌تواند شرکتش را از ورشکستگی نجات دهد یا نه.

بدهی شرکت خیلی زیاد شده بود و راهی برای بیرون آمدن از این وضعیت نداشت. طلبکارها مکررا پیگیر طلب خود بودند. فروشندگان مواد اولیه هم تقاضای پرداخت بر اساس قرارداهای بسته شده را داشتند.

ناگهان پیرمردی  آمد و کنار او روی نیمکت نشست و گفت: به نظر میاد خیلی ناراحتی
بعد از شنیدن حرف‌های مدیر، پیرمرد گفت: من می‌تونم کمکت کنم

نام مدیر را پرسید و یک چک برای او نوشت و داد به دستش و گفت: «این پول رو بگیر. یک سال بعد همین موقع بیا اینجا و اون موقع می‌تونی پولی که بهت قرض دادم رو برگردونی.» بعد هم از آنجا دور شد.

مدیر شرکت در حال ورشکستگی، یک چک ۵۰۰,۰۰۰ دلاری در دستش دید که امضاء جان دی. راکفلر داشت، یکی از ثروتمندترین مردان روی زمین.

با خود فکر کرد: حالا می‌تونم تمام مشکلات مالی شرکت رو در عرض چند ثانیه برطرف کنم.
اما تصمیم گرفت فعلاً چک را نقد نکند و آن را در جای امنی نگه دارد.

همین که می‌دانست این چک را دارد، اشتیاق و توان تازه‌ای برای نجات شرکت پیدا کرد. توانست از طلبکاران برای پرداخت‌های عقب‌افتاده فرصت بگیرد. چند قرارداد جدید بست و چند سفارش فروش بزرگ دریافت کرد. در عرض چند ماه توانست تمام بدهی‌ها را تسویه کند و شرکت به سودآوری دوباره رسید.

دقیقاً یک سال بعد از اتفاقی که در پارک برایش پیش آمده بود، با چک نقد نشده به پارک رفت و روی همان نیمکت نشست.

راکفلر آمد اما قبل از اینکه بخواهد چک را به او بازگرداند و داستان موفقیتش را برای او تعریف کند، پرستاری آمد و راکفلر را گرفت و فریاد زد : گرفتمش . بعد به مدیر نگاه کرد و گفت: امیدوارم شما را اذیت نکرده باشد. این پیرمرد همیشه از آسایشگاه فرار می‌کند و به مردم می‌گوید که راکفلر است

مدیر تازه فهمید این پول نبود که شرایط او را تغییر داد بلکه اعتماد به نفس به وجود آمده در او بود که قدرت لازم برای نجات شرکت را به او داده بود.

 

۲۷ تیر ۹۵ ، ۱۱:۳۸ ۰ نظر
mihan idea
يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۴:۵۲ ق.ظ mihan idea
رویای مزرعه بزرگ پرورش و نگهداری اسب ها

رویای مزرعه بزرگ پرورش و نگهداری اسب ها

جک کانفیلد قصه جالب و بسیار آموزنده ای را نقل میکند که بسیار زیبا و تامل برانگیز است !
او میگوید : دوستی به نام « مونتی رابرتز» دارم که صاحب یک مزرعه بزرگ پرورش اسب در «سان سیدر» است.

بار آخری که آنجا بودم ، او داستان زندگی مرد جوانی را برایم تعریف کرد که تا مدت ها ذهن مرا به خودش مشغول کرد!

داستانش به مرد جوانی برمی گشت که پسر یک مربی اسب بود …

یک روز درمدرسه از پسر خواستند در مورد اینکه در آینده دوست دارد چکاره شود ، انشایی بنویسد .
آن شب او اهداف زندگی اش را و اینکه میخواهد صاحب یک مزرعه پرورش اسب شود، در هفت صفحه شرح داد . او رویاهایش را با جزئیات بسیار دقیقی توضیح داد و حتی نقشه ای از یک مزرعه ۵۰ هکتاری را کشید و جای تمام ساختمان ها ، اسطبل ها و زمین های تمرین و پرورش اسب را روی آن مشخص کرد . سپس نقشه ی دقیقی از یک خانه ویلایی هزار متری کشید که درهمان مزرعه واقع میشد .

او با جان و دل روی این پروژه کار کرد و روز بعد آن را به معلمش تحویل داد .

دو روز بعد ، وقتی برگه هایش را تحویل گرفت ، روی صفحه ی اولش نوشته شده بود : خیلی بد

پسر رویایی داستان ما ، پس از کلاس به سراغ معلم خود رفت و از او پرسید که برای چه روی برگه اش نوشته : خیلی بد! معلم پاسخ داد : چون رویایی دست نیافتنی است ! تو پولی نداری و از خانواده ای سرگردان و بی خانمان هستی و هیچ پشت و پناهی هم نداری … تملک مزرعه پرورش اسب پول زیادی می خواهد ؛ باید پول زیادی بابت خرید زمین و خرید اسب های اصیل که بتوانی از زاد و ولد آنها اسب پرورش بدهی پرداخت کنی . ضمنا ، برای بنای ساختمان ها و اصطبل ها هم مبلغ هنگفتی باید پول هزینه کنی ؛ همان طور که می بینی ، تو هرگز نخواهی توانست چنین کاری بکنی و بعد اضافه کرد : فرصت دیگری به تو می دهم . اگر در مورد هدف دست یافتنی تری بنویسی ، نمره ات را تغییر می دهم .

پسر به خانه برگشت و درمورد صحبت های معلمش فکر کرد . در نهایت به سراغ پدرش رفت و از او پرسید، بهتر است چکار کند . پدرش گفت : تو باید خودت در این مورد تصمیم بگیری، هر چند که فکر میکنم این تصمیم گیری برای آینده ات بسیار مهم است .

سرانجام پس از یک هفته فکر کردن ، پسر همان اوراق را به معلم بازگرداند و هیچ تغییری در آنها ایجاد نکرد ، فقط روی یک برگه نوشت : « شما می توانید نمره بدی برایم منظور کنید ولی من ترجیح میدهم رویاهایم را حفظ کنم !» و بعد آن برگه را به همراه بقیه ورقه ها به معلمش داد .

سپس « مونتی » رو به من کرد و گفت : این داستان را برایت تعریف کردم ، چون تو هم اکنون در خانه ۱۰۰۰ متری من ، وسط یک مزرعه ۵۰ هکتاری پرورش اسب قرار داری . من هنوز اوراق مدرسه را حفظ کرده ام و می توانی قاب شده آنها را روی شومینه ببینی… سپس ادامه داد ، بهترین قسمت داستان چند سال پیش اتفاق افتاد که همان معلم ، ۳۰ دانش آموز را برای اردوی یک هفته ای به مزرعه ام آورد .

وقتی داشتند می رفتند ، رو به من کرد و گفت : راستش مونتی ، الان می فهمم زمانی که معلمتان بودم ، بعضی وقت ها رویاهای شاگردانم را می دزدیدم . طی آن سال ها رویاهای بسیاری از بچه ها را دزدیدم ، ولی خوشبختانه تو آنقدر سرسخت بودی که تسلیم نشدی .

 

۲۷ تیر ۹۵ ، ۰۴:۵۲ ۱ نظر
mihan idea